به نام خالق مهر
ای زاده ی نورعشق الهی
ای که داد، خدا از عشق خود در تو نشانی
ای مهر هستی بر زمینی
ای پرورنده ی اهل زمین از پروردگاری
ای زیباترین بهانه ی مهر و محبت ایزدی
ای نشان از عشق خدا بر بنده ایی
بعد از خدا ،نام توهست، بر هر زبانی جاری
براستی بوسه ای از خدا بر اهل زمینی
مرهمی بر دل زخم عزیزان از روزگاری
خود، زخمی روزگار و دلدارفرزندانی
مرگ را با شهامت بر پای فرزند می پذیری
براستی همچو سربازی دلیر در میدان نبردی
گهی اخم بر صورت و گهی لبخند به لب داری
به یقین، علتی برای هر کاری داری
آری، تو پیامبر اهل خانه ایی
سپاس خدای، از نزول این آیه های مهر،برساکنان زمینی
به نام تک نوازنده ی آهنگ عشق
سلام بر فاطمه، آن نور خدا
سلام بر شجره ی آل طوبی
سلام بر فاطمه، ام ابیها
سلام بر تو، ای مشعل عشق خدا
ای زاده شده از عشق و زاده از تو، امامان همام
ای پاره ی تن خاتم انبیاء، محمد مصطفی
سلام بر فاطمه آن نعمت کوثر آل ابا
سلام بر ام الحسنین، مادر آن شهدا
سلام بر تو،ای فاطمه، ای زن علی، شیر خدا
براستی که آفرید خدا، شیر خدا، یکی علی، یکی تورا
ای مرهم درد پدر و زخم ابا
ای عشق علی، ناز علی مرتضی
ای آمده از اعلی و رفتی به سوی اعلی
ای عشق پیامبرو علی و اولیای خدا
ای چراغ هستی شده روشن بهر تو، ای نور خدا
ای که دردت همچو شمشیری شود بر جان اشقیا
ای که پهلوان از عشق تو شد مظهر العجایب خدا
ای خلقت پاک خدا ای شکوفه زیبا /ای زهرا
ای دلسوز یتیمان و فقیران ای صدیقه ی کبری
ای هجرتت به سوی خدا شد زخمی عمیق بر دل مرتضی
آسمان غم بارید وقتی سوخت و شکست دل آن شیر خدا
ای مادر زینب ام المصایب در کربلا
زینب ندید بعد تو راحتی یا زهرا
رحلتت، رحلت اهل زمین بود
هجرتت، داغ آسمان و زمین بود
آری /خبر از هجرت فاطمه از اهل زمین به سوی والاترین آسمان خدا بود
به نام حضرت دوست
درجمع رندان جایی برای اهل ریا نیست
در میان عاشقان جایی برای اهل هوس نیست
در میان اهل صدق نیست نشانی از اهل کذب
در میان صادقان فقط باشند با وفایان
در قمار زندگی پیروزی نصیب اهل حق
عدل فقط همنشین اهل حق
حق همکلام اهل صدق
صدق و حق شوند همیار و یک دل
در میان این دو ناز
نیست جایی برای اهل ترس ازاهل دنیا و دائم در نیاز
رسم باشد، ترس و یاری ازخدا ی بی نیاز
ای خدایا همانا تو بنگر بر حال و احوال این اهل ناز
به نام تنها عادل هستی
در کنار تکرار ثانیه ها
لحظه ها هر دم میرویند
یکی شادی ، یکی غم
یکی دلهره ، یکی از جنس بی باکی تن
مرا با دنیا حرفها بود
چرا دشمنی ؟ چرا خون و کشتن عزیزان من ؟
به من گفت این زرق و برق فریبنده و زیبا
با لباسی پر از مکر و حیله ها
که ای فرزند آدم
مرا با تو کاری نیست
تو هستی دائم کنارم
مرا این است در رسم
که هستم دائم در عیش و لذت
حقیقت مال اهل دل است
گر حیله کردم بر تو و مکر
این از حیله ی نفس توست نه از من
اختلاف است بس زیاد ، بین تو و من
تو عقل داری و من بیهوش و مستم
تو دل داری و من همچو طفلی در گهواره ام
من جاهلم و تو دانای من
تو باید مرا باشی کارساز، نه من
تو میکنی مرا عمران، من ویرانه ام
من لحظه ای درنگ و پس از آن ویرانه ام
تو خود ساز خویش را با امر حق
گر خواهی شربتم را بنوشی
از جام من بنوش ،
اما بنوش و بریز از آن زهر من
تا نمیری از جان و از روح تن
تا نمیرد قلب تو و عزل شود این عقل
که باشد عقل همیشه راهبرو مرشداین روح تن
گرعزل کنی این وزیر با تدبیر را
براستی دادی حکم اعدام روح و دل را
(به نام عشق هستی بخش )
وقتی آتشفشان را می بینم
افکار درون حمله میبرد به ذهنم
به هنگام فوران آن آتشفشان
به هنگام خشم و نعره های ان
به خود می لرزم وتلنگری میزند برغفلتم
در این دنیا و عالم پر از اوهام
فقط این می رسد به ذهنم
که این است شاید نشانی از آتش جهنم
چه سخت و عذاب آور است این مذاب تن
چه می سوزاند روح و جسم را از درون و برونم
گر نبود کارساز در این عالم
پس نبود به اطمینان این آتشفشان در این عالم
به یقین ندایی است از خالق عالم
که ای بنده ام به خود، آی
تا نباشم در گیر این آتش نفس اماره ام
نفس اماره : نفسی است که انسان را به سوی هوس هاو شهوت های نفسانی بی حد و بی قیدی ها و بی بند و باری ها امر و سوق میدهد و او را اسیر خود می سازد و در واقع قویترین دشمن انسان است که همیشه همراه او است و انسان با اعمال نیک خود و استواری بر انجام آنها بر این دشمن نفسانی غلبه و پیروز می گردد و با اعمال بد خود اسیر و بنده ی آن می گردد و این شکست انسان در جهاد و مبارزه با این نفس است و انسان را از عالم اعلی به سفلا سوق و از آسمان بهشتی به عمق آتشفشان جهنمی سقوط می سازد . و آری شیطان همیشه به کمک این نفس اماره سعی در گمراهی انسان و مبارزه با او ست که امید است به یاری خداوند مهربان در این جنگ سخت در این راه پیروز گردیم انشاالله .
سلام بر خدای خوبم و به نام تو ای خدا
انعکاس نگاه تو را بر شن های روان صحرا می بینم
که از آتش عشق تو چه داغ و وجودشان از شدت گرمای تو
در حال تبخیر و سوزان است و ای خدای من از این گرمای عشق
طوفان سهمگینی شروع به نالیدن کرد و خشم عظیمی در دل صحرا
به پا کرد ، همه را مدفون می کرد و فقط شن های صحرای سوزان
آرامش دهنده ی این قلب سوزان طوفان صحرا بودند آب از شدت ترس باد
خود را به تمثال سرابی ، نما ساخت و از آن روز ، ماسه های صحرا
همیشه تشنه ی این راه عشق طوفان بودند .
ای زیباترین بهانه ی عشق صحرا
ای سیراب این سراب صحرا
ای داغ تو بر دل صحرایی من هر چه باشد
سوز عشق تو می کند دود ، خون دلم را
و روی ماسه های صحرای وجودم
می نویسم با تمام وجودم دوستت دارم
سکوت/ رقص عرفانی آرامش است .
گوهر عشق به تمثال مرواریدی در قلب یک صدف است
همانا آن صدف در قلب دریا است
دریا در قلب زمین است
و زمین در قلب آسمان ها است
پس قدر این گوهر گرانبها را بدانیم .
اوست ظاهر و باطن (به نام تو ای خدا )
سلام ای خدا
دیدی چه قدر کم آوردم نمی تونم لب، تر، کنم
آره گناهکار را اگر کرده گناه لاجرم سکوتش بی انتهاست
من هیچی نمی گم تو از دلم خبر داری
این ترازو این قاضی ، اما می دونم حکم این گناهم هست آتشی
اما ای خدای من تو که مهربون و کریمی
پس قربان تو من شوم منو نسپار به این جهنم که دستانش هست آتشی
منکر چی می خوام باشم ؟ گناهم ؟ یا فرار از حکم مجازاتم؟
همینی که هست من تو آتیشم مهر ابد به من زدند
اما تو که منو میشناسی یه چیزی بالاتر از ماموران کردار منی
اونا هر چی دیدن ظاهرم بود ، تو ای نازنین ، منو بپا
منو از درونم ببین ، قلبم رو ببین به دور از نگاه چشمام گریه می کرد
وای خدا قلبم به دور از گوشهام داشت ناله می کرد تو میشنیدی
دیگه هیجکس شاهد نبودش تو این غم
دیدی وقتی دلم از روزگار وحشی زخمی شد؟
هیچکی اونو ندید انگار نه انگار
عجب شاهزاده ای هست این دل
مرحبا به تو ای دل ، مرحبا به نازت ، مرحبا به غرورت
لام تا کام حرفی نمی زد ، اره دیگه ، دل مغروره
نمی خواد اشکاشو ، ناله هاشو و زخم های جا مونده
ازروزگاروحشی رو کسی ببینه
آره واسه همین اسمش دله واسه همین فقط اون می تونه عشق رو
تحمل کنه هر کی که جاش بود مرگش پیشکش ، احتمالا مذاب می شد
حالا دیدی ای خدای من ، حالا دیدی این دل جاش تو آتیش نیست؟
آخه خودش یه عمریه تو آتیشت می سوزه
امیدم را مبر از من یا رب
لشکر شیاطین صف کشیده بر این الماس تن
تو خود صاحب این دلی ای رب
تو خود شاهی و دانی راز شاه این قلب
تو کن از مهر عشقت، مهربانی بر این کلبه ی پر از درد
گر تو باشی در این کلبه ی تنها یی ، تو یا رب
به یقین فراریست این آتش دوزخ از جان من
از این خانه ی جسم ، که هست هم آغوش همین خاک زمین، مادرم . .

